تبليغاتX
صمغ آباد

صمغ آباد

صمغ آباد

دوست عزيزي كه خود را آقا يا خانم قورچيان معرفي نموده اند ايراد گرفتند كه چرا بي مطالعه ميگويم صمغ آباد جزيي از طالقان است ؟ جهت اطلاع ايشان ميگويم كه گستره طالقان از روستاهاي الموت تا كوه هاي تنكابن  ميباشد منظور تقسيمات كشوري نيست بلكه وابستگي هاي فرهنگي و گويش تات ميباشد كه مارا طالقاني ميگويند وگرنه طالقاني بودن كه به تنهايي حسن نيست آدم بودن غم ديگري داشتن باعث والا بودن آدم هاست . در ضمن اگر ايراد واشكالي است بهتر است با زباني ملايم و با ارايه اسناد و استدلال حرف خود را بگوييم در ضمن من وبلاگ نويس ويا مورخ و... نيستم و نوشتن اين مطالب هيچ سود مادي براي من و هيچكس ديگر ندارد كه اينچنين مورد حمله و حسد واقع گردد و اينگونه نظر تنگي ها باعث شده است كه عليرغم اينكه زماني صمغ آباد مركزيت همه روستاهاي اطراف بود بدين روز بيافتد زماني صمغ آباد شعبه بانك صادرات و مدرسه در سطوح مختلف و خانه بهداشت و... داشت كه اكنون همه آنها در روستاهاي مجاور است زيرا آنها مردم دار ترند زيرا با مهمان خوب رفتار ميكنند ما صمغ آباديها آستانه تحمل پاييني داريم و نميتوانيم با ديگران تعامل داشته باشيم  بياييم ياد بگيريم به هم كمك كنيم تا روستايي آباد داشته باشيم و مهمتر از آن تحمل هم را داشته باشيم نه اينكه بيرون باشيم و ادعاي خدايي كنيم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 14:45  توسط محسن خدایاری  | 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه،
زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید
پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را
برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه
حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به
همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس
شستن را یادش داده."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه

می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی
دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه
چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای
قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:9  توسط محسن خدایاری  | 


مـيـرزا ابراهيم‌خان طالقاني معروف به دكتر حشمت (حدود 1298 ــ 1260 ش)‌ از ياران ميرزا كوچك‌خان جنگلي و از رهبران قيام جنگل بود. وي در شهر«اسر» طالقان زاده شد. پدرش عباسقلي حكيم‌باشي بود كه به كار طبابت اشتغال داشت و از طالقان به تنكابن، لاهيجان، ديلمان و لشت‌نشا در رفت و آمد بود.
حشمت نخست در اوانك نزد شيخ عبدالحسين اوانكي به خواندن و نوشتن پرداخت و پس از آن به تهران رفت و در مدارسي تحصيل كرد كه زير نظر فرانسوي‌‌ها اداره مي‌شد و آنگاه دوره طب را در دارالفنون گذراند.
هنگامي كه در 1293 ش كوچك‌خان به قصد تدارك قيام گيلان از تهران به مازندران رفت و از تنكابن مخفيانه وارد لاهيجان شد، در آنجا با دكتر حشمت ديدار كرد و او را نسبت به جنبش موافق كرد و به اين ترتيب دكتر حشمت به قيام جنگل پيوست و به زودي يكي از رهبران به نام نهضت شد.

پس از شكل‌گيري مراحل نخستين قيام در گيلان دو مركز نظامي به نام «مركز نظام ملي» تاسيس شد كه يكي در گوراب و ديگري در لاهيجان بود. فرماندهي عالي مركز نظام لاهيجان با دكتر حشمت بود كه شرق گيلان را زير پوشش خود داشت و در واقع عملا رهبري قيام در اين منطقه گسترده را عهده‌دار بود و پيروزي‌هاي قابل توجهي نيز كسب كرد.
دكتر حشمت به حفظ قيام و گسترش آن و دفاع از موجوديت نهضت دربرابر قواي دولتي و انگليسي و قدرتهاي محلي، اهتمام فراوان ورزيد، براي مثال سال 1296 ش در گرماگرم درگيري جنگليان با قواي انگليس، امير اسعد پسر سپهداد تنكابني قوايي براي سركوبي دكتر حشمت به لاهيجان فرستاد، اما وي به مقابله برخاست و نيروهاي وي را شكست داد.

در مرحله دوم قيام جنگل (1299 ــ 1297) كه پس از حمله و هجوم قواي انگليس به گيلان، قواي جنگل فروپاشيد، كوچك‌خان با نيروهاي بازمانده وفادارش ناچار شدند كه از غرب به شرق گيلان عقب‌نشيني كنند، دكتر حشمت و نيروهايش در لاهيجان به سردار جنگل پيوستند. با توجه به نقش و منزلتي كه دكتر حشمت و قواي تحت امر او در نـهضت داشتند، در اين هنگام قواي دولتي و انگليسي‌ها دو تن را از رشت به لاهيجان فرستادند تا حشمت را وادار به تسليم كنند و به او گفتند كه كوچك‌خان را نيز قانع سازد كه مقاومت بي‌فايده است، اما توفيقي نيافتند.
دکتر حشمت میل بیشتری به جنگ رودررو با قزاق ها داشت ؛ چیزی که میرزا همیشه از آن فرار می کرد . میرزا از برادرکشی بدش می آمد . آن اواخر ، در جریان تعقیب و گریزهای میرزا ، وقتی که اوضاع دیگر خیلی خراب شده بود و نهضت به گروههای کوچک تقسیم شده بود ، یکی از اشرار محلی به نام امیرخان قول کمک به افراد جنگل را داد . جنگلی ها به ناچار به او اعتماد کردند و به پناهگاه او رفتند ولی خیلی زود معلوم شد که امیر خان می خواهد آنها را تحویل قزاق ها بدهد. میرزا تصمیم گرفت فرار کند ولی دکتر حشمت با انها نرفت . اینجایش هنوز دقیق نیست ؛ بعضی هم می گویند دکتر حشمت ماند که سر قزاق ها را گرم کند تا میرزا بتواند راحت تر فرار کند . دکتر حشمت با 270 نفر خود را تسلیم قزاق ها کرد ؛ در حالی که رضای میر پنج ، پشت قرآن برای همه شان امان نامه نوشته بود . میرزا تا خبر تسلیم را شنیده بود گفته بود « انالله و انا الیه راجعون » . قزاق ها دکتر را شکنجه کردند ، به زور اعتراف گرفتند و به سرعت دادگاه مسخره ای تشکیل دادند که در آن فقط حکم اعدام دکتر و افرادش خوانده شد، بدون اینکه فرصت دفاعی داده شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:57  توسط محسن خدایاری  | 

 
( منبع سایت فرهنگ و هنر طالقان)

در فصل تابستان – سازمان آمار، جغرافیایی وزارت دفاع و پشتیبانی 80

*روستای کش – 550 خانوار* روستای شهرک – 500 خانوار* روستای حسنجون وسیدآباد – 500 خانوار *روستای سوهان – 300 خانوار* روستای دنبلید – 300 خانوار* روستای گوران – 300 خانوار *روستای میر – 250 خانوار* روستای گلیرد – 250 خانوار* روستای ناریان – 250 خانوار* روستای جوستان – 250 خانوار* روستای جزینان – 200 خانوار* روستای اورازان – 180 خانوار* روستای زیدشت – 150 خانوار* روستای ورکش – 150 خانوار* روستای خچیره – 150 خانوار* روستای گته ده – 150 خانوار* روستای اوانک – 150 خانوار* روستای فشندک – 150 خانوار* روستای نساء – 150 خانوار* روستای نویز – 150 خانوار

دیگر روستاهای طالقان کمتر از 150 خانوار هستند
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 11:20  توسط محسن خدایاری  | 

روستای ایستا واقع در شهرستان طالقان شاید مرموزترین روستای ایران باشد، روستایی در خاک البرز که مردمانش در زمان توقف کرده اند.
به گزارش خبرنگار مهر در کرج‏، سکوت حکمفرماست و کسی کاری به کار کسی ندارد. در کوچه ها اثری از رد پای تکه آهنهایی که در شهر "خودرو" نامیده می شود نیست. مردمانی که چون تابلو نقاشی زندگی و آداب و رسوم گذشته را در عصر ارتباطات یدک می کشند.


نه تنها شبها پای تلویزیون نمی نشینند که به شب نشینی هم اعتقادی ندارند. عروسی و عزا ندارند و مراسمی چون جشن تولد، سالگرد ازدواج و... برای آنان معنا و مفهومی ندارد.

مهمان نواز هستند به شرطی که احدی از زنان قصد ورود به روستای آنان را نداشته باشد. همانطور که تا کنون کسی از دنیای بیرون زنان آنان را ندیده است. متمول هستند و از طریق فروش زمینهای پدریشان در تبریز روزگار می گذرانند.

شناسنامه ندارند و جزو آمار جمعیت ایران به حساب نمی آیند. هیچگونه خدمات دولتی را دریافت نمی کنند.

جایی که هرگونه امکانات دنیای جدید را نمی پذیرند

اینجا ایستا است؛ مرموزترین روستای ایران! جایی که هیچگونه امکانات دنیای جدید را نمی پذیرند و بدون آب لوله کشی، گاز، برق، درمانگاه، ماشین آلات، وسایل ارتباطی و ... زندگی می کنند.
اهالی روستای ایستا واقع در شرق طالقان اوقات شرعی نماز را با شاخصه‌های خود استخراج کرده و آغاز و پایان ماه مبارک رمضان را نیز با رویت خویش تعیین می‌کنند، به رویای صادقانه معتقدند

فرزندان آن بعد از رسیدن به سن تکلیف مختارند که با آنان زندگی کنند یا به شهر تبریز بازگردند، هیچگونه فعالیت‌ سیاسی و اجتماعی نداشته و باورهای خود را تبلیغ نمی‌کنند.

اهالی روستای ایستا شناسنامه ندارند

اهالی روستای ایستا شناسنامه ندارند و از امکانات رفاهی جدید مانند آب لوله کشی، گاز، برق، تلفن، رادیو و تلویزیون و... استفاده نمی‌کنند.

کودکان آن روستا به سبک سنتی و مکتب خانه‌ای با فراگیری دروسی همانند واجبات و محرمات فقهی، خوشنویسی و اصول عقاید سواددار می‌شوند.

ساعت مچی و دیواری در محل زندگی "اهل توقف" وجود ندارد و سیمان و آهن در معماری خانه‌های آنان به کار نرفته است.
آنان به نحو اسرارآمیزی از مردم فاصله می‌گیرند و کمتر کسی را به خانه خود راه می‌دهند.

از هر نوع مظاهر مدرنیته و تکنولوژی دوری می‌کنند و با این عزلت گزینی و انتخاب زندگی رهبانی، هاله‌ای از شایعات و سخنان عجیب را در اطراف خود پراکنده‌اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 8:55  توسط محسن خدایاری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:33  توسط محسن خدایاری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:32  توسط محسن خدایاری  | 

خدا را سپاسگزارم که به واسطه این وبلاگ بعضی از عزیزان هرچند بصورت مجازی یادی از ما مینمایند دیروز پیام مسرت بخش حمیدرضای عزیز را دریافت کردم چندی پیش لطف ویدای گلم شامل حالم شد و باز پیشتر پسر خاله مجید یادی از ما نمود و...... شاید این نمادهای مجازی پلی باشه جهت زدودن خاطرات بد گذشته و شروع جدید دوستیها و رفاقتها...آدم تو نیمه دوم زندگیش نیاز به بازگشت به اصل خویش دارد و امیدوارم بتونیم این حلقه های فامیلی گسسته رو دوباره به هم پیوند بزنیم و من آماده شروع مجدد دوستیها هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:55  توسط محسن خدایاری  | 

روستاهای زیبای طالقان در دامنه های جنوبی و شمالی ، در ارتفاع 1400 تا 2600 متر از سطح دریا ، در امتداد رودخانه ها و کنار چشمه سارها پراکنده شده اند.
منطقه ییلاقی طالقان با مردمانی مهربان، مهمان نواز و فرهنگ دوست در میان کوه های برف گیر البرز از غرب ارتفاعات کندوان تا 40 کیلومتری شرق قزوین دامن گسترده است.

شاهرود رگ حیاتی این سرزمین دیر سال، از کوهپایه های شرقی آغاز و با طولی نزدیک به 105 کیلومتر به غرب می رود این شریان آبی بیش از 15 رودخانه کوچک و بزرگ منطقه را که از چشمه سارها و برفاب ها سرچشمه می گیرند، همراه خود تا سپید رود می برد تا با آبهای قزل اوزن آمیخته و راهی دریای خزر شود.
 
طالقان با وسعتی حدود 1300 کیلومتر مربع در 36 درجه و 12 دقیقه عرض شمالی و 50 درجه و 47 دقیقه طول شرقی در شمال رب شهر تهران قراردارد، میانگن درجه حرارت سالیانه در طالقان حدود 5/9+، متوسط حداکثر 5/27+، و متوسط حداقل 3/11- درجه سانتی گراد و میانگین بارندگی سالیانه حدود 500 میلیمتر است.

روستاهای زیبای طالقان در دامنه های جنوبی و شمالی ، در ارتفاع 1400 تا 2600 متر از سطح دریا ، در امتداد رودخانه ها و کنار چشمه سارها پراکنده شده اند.

طالقان از سه بخش پایین طالقان، میان طالقان، و بالا طالقان تشکیل شده است.

عکس های خبرگزاری فارس از طبیعت زیبای طالقان را مشاهده می کنید:




















+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 16:14  توسط محسن خدایاری  | 

خاله سوسكه به روايت طالقاني

مطلب ذيل بر گرفته از نوشتار انجمن طالقاني هاست كه بابت اين كار قشنگ بهشون تبريك ميگم.

به به خاله سوسکه هفت قلم آرایش کوردی جیرا میشی.اقور به خیر ... خاله سوسکه اخم هایش را در هم کشسید و گفت : خاه سوسکه و درد پیرم .من کو گل د بهترم مونو می گوی خاله سوسکه

... قصاب ناراحت شد و گفت : بوگوم؟

خاله سوسکه گفت: مونو بوگو آل خاتون – وال  خاتون جامه گل دار خاتون درمیشی کجه؟

 

قصاب گفت:  آل خاتون – وال  خاتون جامه گل دار خاتون درمیشی اکجه؟

خاله سوسکه چشمانش را خمار کردو گفت:

درمیشوم شو کنم شوور کنم – بند قبا مه نو کنم – چک چک کفشان پا کنم – نان گندم بوخوروم – منت مردم نکشم.

خاله سوسکه گفت:اگه تی ای گردم دعوامون گردی منه چی ای همرا می زنی؟

قصاب ساطورش را بالا گرفت و گفت و " اینه همراه"

خاله سوسکه با ناراحتی گفت : " نع مون تی ای زن نیمی گردم "

و به راه خودش ادامه داد.

همین طور که قرتیز قرتیز و با ناز از جلوی بقالی می گذ شت بقال با عجله از دکان بیرون پرید و گفت ه خاله سوسکه هفت قلم آرایش کوردی جیرا میشی.اقور به خیر ... خاله سوسکه اخم هایش را در هم کشید و گفت : خاله سوسکه و درد پیرم .من کو گل د بهترم مونو می گوی خاله سوسکه؟

بقال با شرمندگی گفت : پس چی بوگوم ؟

خاله سوسکه گفت: مونو بوگو آل خاتون – وال  خاتون جامه گل دار خاتون درمیشی کجه؟

بقال گفت :  آل خاتون – وال  خاتون جامه گل دار خاتون درمیشی کجه؟

خاله سوسکه نازی کردو گفت : درمیشوم شو کنم شوور کنم – بند قبا مه نو کنم – چک چک کفشان پا کنم – نان گندم بوخوروم – منت مردم نکشم."

بقال گفت :"خو بیا مونو ببر"

خاله سوسکه گفت :اگه تی ای زن گردم شوکی مونو کجه می خوسانی ؟

بقال کیسه گردو را نشان داد و گفت : " اینه ای سر "

خاله سوسکه گفت :  اینجه قرره وره عبثی چه خو کنم ؟ نع تی ای زن نیمی بوم"

و راه افتاد و رفت.

بقال که دید خاله  چهره اش را در هم کشیده خیک شیر نشان داد و گفت " اینه سر می خوسی؟"

خاله سوسکه گفت :" اینجه دجه – وجه عبثی خو چه کنم؟"

همین طور که با لباس های زیبا و رعنا می رفت به مغازه لحاف دوز رسید . لحاف دوز از مغازه

بیرون دوید و گفت:"ای به به خاله سوسکه هفت قلم آرایش کوردی جیرا میشی.اقور به خیر ...

خاله سوسکه آهی کشیدو گفت : خاله سوسکه و درد پیرم .من کو گل د بهترم مونو می گوی خاله سوسکه؟

لحاف دوز گفت خدا مونو مرگ هادی : پس چی بوگوم ؟

خاله سوسکه گفت: "مونو بوگو آل خاتون – وال  خاتون جامه گل دار خاتون درمیشی کجه؟"

لحاف دوز گفت :  آل خاتون – وال  خاتون جامه گل دار خاتون درمیشی کجه؟

خاله سوسکه گردنی سری گرداند : درمیشوم شو کنم شوور کنم – بند قبا مه نو کنم – چک چک کفشان پا کنم – نان گندم بوخوروم – منت مردم نکشم."

لحاف دوز گفت : " خو بیامونو ببر"

" اگه تی ای زن گردم – دعوامون گردی مونو چی ای همرا می ز نی ؟"

لحاف دوز کوبه ی حلاجی اش را نشان داد و گفت : " اینی ای همراه"

خاله سوسکه اخمی کردو حتی بدون اینکه جوابش و رو بده راهش رو کج کرد و به سمت خونه

همین طور که سرش پایین بود و غمگین از برخورد قصاب و بقال و لحاف دوزمی رفت صدای آواز عاشقانه ای شنید .

" نه دی این دل مایی به دل نمی بو – دل دیوانه که عاقل نمی بو .هر چی من اور و نصیحت د می نم

؟ ای ببه ادمه عاقل اخه عاشق نمی بو. می گو که می بو قلب بوه – اما هرچی بیبی قلب – دل نمی بو – نه دی این دیاین دل ...."

خاله سوسکه محو آواز بود که موش آوازه خوان به طرفش رفت و گفت : ای آل خاتون – وال  خاتون جامه گل دار خاتون درمیشی کجه؟

خاله سوسکه گل از گلش شکفت و گفت :" درم میشوم شو کنم شوور کن– بند قبا مه نو کنم – چک چک کفشان پا کنم – نان گندم بوخوروم – منت مردم نکشم."

آقا موشه گفت مونو می بری ؟"

خاله سوسکه گفت : اگه تی ای زن گردم شو کی مونو کجه می خوسانی؟

آقا موشه شکم گرم و نرمش را نشان داد و گفت : "اینجه"

خاله سوسکه پرسید : اگه دعوامون گرده درایه منه چی ای همراه میزنی ؟

آقا موشه دم نازکش رو نشون دادو گفت : اینه همرا"

خاله سوسکه با خوشحالی به آقا موشه بله گفت .

هفت شب و هفت روز عروسی گرفتندو با خوبی و خوشی رفتند سر زندگیشان.

 

 

 

                                                                                                  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 14:34  توسط محسن خدایاری  | 

با كمال مسرت مطلع شدم آقاي دكتر رضا شعباني در رشته تاريخ چهره ماندگار معرفي شدند كه ضمن تبريك به ايشان آرزوي سلامت وتداوم عمر با عزت برايشان دارم.

خبر آنلاين هشتمين همايش چهره​هاي ماندگار با معرفي 23 چهره فرهنگي،هنري و علمي در حوزه​هاي مختلف به كار خود خاتمه داد.

هشتمين همايش چهره​هاي ماندگار شامگاه پنجشنبه 27آبان با حضور عزت الله ضرغامي رئيس سازمان صدا و سيما ،علي معلم رئيس فرهنگستان هر،غلامعلي حداد عادل نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي و جمعي از اهالي علم و فرهنگ در مركز همايش​هاي صدا و سيما برگزار شد.

در اين دوره از همايش 23 چهره علمي فرهنگي به عنوان چهره​هاي ماندگار در رشته​هايي چون  پزشكي ، دامپزشكي ، مهندسي برق ، عمران و مكانيك ، جامعه شناسي ، ادبيات ، رياضيات ، تاريخ ، موسيقي ، سينما ، خوشنويسي ، كتابداري ، معماري ، فلسفه و ژنتيك برگزيده شدند.

اين همايش از سوي ستاد چهره​هاي ماندگار و 4 دانشگاه تهران ، صنعتي شريف ، امير كبير و شهيد بهشتي برگزار شد.

اين همايش كه از سال 79 كار خود را آغاز كرده،طي دوره هاي گذشته از 205چهره در رشته هاي مختلف علمي ، فرهنگي و هنري تجليل كرده است. 

برگزيدگان هشتمين دوره:

 عليرضا افتخاري/ چهره ماندگار موسيقي

جواد صالحي /چهره ماندگار  مهندسي برق

باقر لاريجاني/ چهره ماندگار پزشكي

عباس اخوين/ چهره ماندگار  خوشنويسي

محمد لنگن​ هاوزن /چهره ماندگار اسلام شناسي

محمد علي مولوي/ چهره ماندگار ژنتيك

 رضا شعباني/چهره ماندگار تاريخ 

 ژاله علو / چهره ماندگار دوبلاژ

 محمود گلابچي/ چهره ماندگار راه و ساختمان

محمود سلحشور / چهره ماندگار خوشنويسي

محمد دبير مقدم /چهره ماندگار ادبيات

 عليرضا رهايي / چهره ماندگار عمران

مجيد انتظامي / چهره ماندگار موسيقي

عليرضا متقالچي/ چهره ماندگار  رياضي

حجت الاسلام علي شيح الاسلامي/ چهره ماندگار  ادبيات

عليرضا مخبر/ چهره ماندگار دامپزشكي

محمد فرهادي/ چهره ماندگار پزشكي

فرامرز رفيع پور / چهره ماندگار جامعه شناسي

مسعود جعفري جوزاني / چهره ماندگار سينما

 منصور فلامكي/ چهره ماندگار معماري

سيد عبادالله محموديان/ چهره ماندگار  رياضي

 علي شادمان/ چهره ماندگار مكانيك

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 19:16  توسط محسن خدایاری  | 

سفر ناصرالدین شاه به طالقان و تالیف اولین کتاب راجع به جغرافیا و تاریخ طالقان به دستور او : ناصرالدین شاه از جمله شاهان قاجاریه بود که به سیر و سفر علاقه فراوانی داشت و به طالقان و مردم آن ناحیه عطف توجه داشته است. اسنادی در دست است که نشان می دهد برای عده ای از مشایخ طالقان از جمله شیخ علی طالقانی و میرزا محمد ولد حاجی سید حسن طالقانی مستمری برقرار نموده است.

ناصرالدین شاه به سال 1301 هجری قمری از رودبار کلاردشت به پراچان طالقان آمده و شرح این سفر در برخی از منابع آن روزگار به رشته تحریر در آمده است. از آن جمله نسخه خطی کتابخانه ملک تحت عنوان " سحر سامره و سفر ناصری " نوشته غلامحسین افضل الملک زندی شیرازی می باشدکه این نسخه منحصر در کتابخانه ملک نگهداری می شود.

اعتمادالسلطنه شرح این سفر را به دو شیوه متفاوت بیان نموده است : یکی در روزنامه خاطرات خود که در آن از سختی و صعوبت راه پیموده شده شکوه می کند و دیگری در روزنامه ایران تحت عنوان " اخبار رسمی اردوی همایونی " آورده است که بیشتر در وصف اوضاع و احوال جغرافیایی این نواحی به خصوص کوهها و یخچالهای تخت سلیمان " نضارت و خضارت و صفا و طراوت رساتیق مرغوب طالقان و کوههای سبز و خرم و هوای بغایت لطیف آن " داد سخن سر داده است. اعتمادالسلطنه در پایان این خبر می افزاید جغرافیای طالقان مفصلا نوشته شده است که ان شاء الله در نمره بعد مندرج خواهد شد و بدین ترتیب در 15 نمره دیگر روزنامه ایران کتاب جغرافیای طالقان منتشر گردید.

یک نسخه خطی جغرافیای قدیم طالقان منسوب به اعتماد السلطنه به شماره 60 در کتابخانه ملی محفوظ است . نسخه دیگر این کتاب تحت عنوان " جغرافیای قدیم و جدید طالقان و تواریخ و حکایات متعلقه " در کتابخانه وزارت دارایی در تهران بود. در این کتابخانه هشت مجموعه جلد شده از کتابها و رساله های مختلف خطی وجود داشت که همه در عهد پادشاهی ناصرالدین شاه و پس از سال 1290 هجری قمری تالیف و تهیه شده است. در آغاز و در پایان بعضی از این کتابها و رساله ها مولفان سبب تالیف را چنین نوشته اند : " به حسب فرمان ناصرالدین شاه و یا درخواست اعتمادالسلطنه ، فلان والی بر تدوین و تالیف این اثر همت گمارده اند. چون اکثریت این مجموعه در موضوع تاریخ و جغرافیای شهرها و ایالات و تعداد جمعیت و اسماء طوایف است و همه در دست اعتمادالسلطنه بوده است . لذا اغلب اهل تحقیق عصر ما که مجموعه های مذکور را دیده اند آنها را مآخذ و تقریبا اساس کار تالیف محمد حسن خان و مجلدات چاپ نشده « مراه البلدان ناصری » دانسته اند. از وقایع عهد ناصری تبعید فرهاد میرزا به طالقان است . فرهاد میرزا معتمدالدوله در نامه ای که از طالقان برای فریدون میرزا نوشته در خصوص آب و هوای طالقان می ویسد :

« متاع این ولایت (طالقان) در این هنگام سرد و روز برد و برد است. هر چه در تهران حرف است در اینجا برف است ».

فرهاد میرزا پسر پانزدهم عباس میرزا و عموی ناصرالدین شاه بود. فرهاد میرزا در سال 1271 معلوم نیست به چه علت بر حسب امر شاه به عنوان حکومت طالقان به این حدود که ضمنا تیولاو بود، تبعید می شودو و در این سال بئدن اجازه دولت از طالقان به تهران آمده و به سفارت انگلیس پناهنده می گردد. سپس در سال 1278 به حکومت لرستان و خوزستان منصوب می شود و سپس به عضویت دارالشورای کبری دولتی پذیرفته می گردد.

از اواخر دوره قاجار و به دنبال گسترش فرهنگ نوشتاری و پیدایش مکتوباتی مانند روزنامه ، وقایع و حوادث مناطق مختلف ایران ضبط و ثبت گردیده و تقریبا روشن می باشد لذا در این مقال از تکرار مجدد آن خودداری کرده و خوانندگان را با مراجعه به آنها راهنمایی میکنیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 22:37  توسط محسن خدایاری  | 

                               

ديشب بي بي سي فارسي گزارشي پخش كرد در باره يه محقق  ايراني در آمريكا كه معروفه به دكتر ميوه ها ، بله دكتر اسماعيل فلاحي محقق ايراني كه سالهاست مقيم آمريكاست و در ايالت آيداهو به امر پرورش و اصلاح بذر ميوه جات اشتغال داره و جالبه تو ايالتي كه به نژاد پرستي معروفه اين دانشمند ايراني توانسته دل كشاورزهاي اونجا رو بدست بياره و با پرورش ميوه هاي مرغوب ، درشت و خوش طعم با كمترين مصرف آب و كود روش نويني در باغداري ميوه ابداع كنه ، خبر نگار با دكتر فلاحي و همسر ايراني اش بهار فلاحي مصاحبه كرد و مشخص شد دكتر زاده طالقان و تحصيل كرده ايرانه و جالب بود مي گفت آب وهواي آيداهو درست مثل دامنه كوههاي البرز كشورمونه و جالب تر اينكه بيشتر محققين و دانشگاهاي كشاورزي از دانش و تجربه اين دانشمند ما بهره برداري ميكنند ، بعد تموم شدن گزارش به فكر فرو رفتم و تاسف خوردم چرا ما به نخبه هاي اين آب و خاك توجهي نداريم و بايد خارجي ها از دانش و بهره هوشي اين سرمايه هاي مملكت ما استفاده كنند ، يه سر به ميوه فروشي ها بزنيد گلابي چيني ، انگور شيلي ، پرتقال مصري و.... بله ما ميوه خارجي سر سفره هامونه بعداً يه همچين گنجينه گرانبهايي با تخصص كاشت و بهره داري ميوه توي آمريكا مشغول كار وفعاليته ، نميدونم مشكل كار كجاست ولي واقعاً هم احساس غرور كردم هم متاسف شدم ، اين مطلب پايين در ويكيپدياي فارسي در مورد اين شخصيت برجسته است كه اميدوارم مفيد باشه و سايت پروفسور فلاحي هم به اين نشاني قابل دسترسه ولي به زبان انگليسي http://efallahi.com/aboutme.html  كه حتي اگه زبان هم بلد نباشيد به يه بار بازديد مي ارزه.

دکتر اسماعیل فلاحی استاد برجسته ایرانی دانشگاه آیداهو آمریکا می‌باشد.او تحصیلات خود را در رشته مهندسی علوم باغبانی از دانشگاه جندی شاپور اهواز به پایان رساند و بعد از آن راهی امریکا شد و زیرنظر بهترین اساتید دنیا از جمله پروفسور وست وود مدرک دکتری خود را دریافت کرد و بعد از ان به عنوان استاد دانشگاه آیداهو انتخاب گردید.تخصص او پرورش درختان میوه می‌باشد.به دلیل خدمات او به ایالت ایداهو روز تولد او به نام روز پروفسور فلاحی نامگذاری شده‌است.از جمله خدمات او به ایران مشاوره پایان نامه‌های کارشناسی ارشد و دکتری می‌باشد .

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 14:56  توسط محسن خدایاری  | 

اولا سلامي گرم خدمت همه دوستان و همشهريان گلم كه منو مورد لطف قرار دادند و تشويق كردند به نوشتن خاطرات دوران كودكي ،كه مثل يك چشم بر هم زدن گذشتن ومنو در اين سن وسال وادار به ياداوري آنها  نموده اند.

تابستان سال  55 بود كه ماه رمضان از راه رسيد و ما بر حسب عادت ساليان ،بعد از تعطيلي مدارس به صمغ آباد اومده بوديم. اونموقع هم چي برامون حال و هواي جالبي داشت حتي ماه رمضان كه الان برامون تحملش سخت شده  اونموقع خيلي جالب بود. عليرغم اينكه روزه نميگرفتيم اما براي اينكه از قافله عقب نمونيم ،سحري هم ميخورديم  و  وقت سحربا صداي كوچك خانم همسايمون كه خواهرمو  (تنها مسلمون جمعمون)صدا ميكرد ما هم از خواب بيدار ميشديم و اتش سوزوندنو از همون موقع شروع ميكرديم. امااون شب حال و هواي عجيبي بود، از صحبتهاي مادرم با كوچك خانم و فروغ زن عمو فهميدم كه صبح قراره همگي يك جايي بروند . براي همين بعد از سحري خوردن خوابم نمي برد و تو رختخوابم كه تو پيشوازي پهن كرده بودم هي وول ميخوردم . بالاخره صبح شد و فهميدم كه ميخوان به قول امروزيها مارو بپيچونن و خودشون بروند به ابرامباد (ابراهيم آباد  دهي در مجاورت صمغ آباد) براي زيارت . اونموقع رسم بود كه روز بيست ويكم ماه رمضان به زيارت امامزاده اي كه در ابراهيم آباده ميرفتند. از همون بچگي پيله بودم (كه هنوزم هستم) اونقدر پيله كردم تا راضي شدن مارو هم ببرن وقتي از جلو قهوه خانه حركت كرديم ديدم اكثر اهالي روستا دارن دسته جمعي حركت ميكنن و ما هم به اونا پيوستيم خيلي ها بودن افسر خانم و ثريا خانم دختراي غفور آقا كه دوستاي فابريكي مادرم بودن نيز با مادرشون كه متاسفانه اسمشونو به خاطر ندارم نيز بودن و ما تو راه گاهي پيش ميافتاديم و گاهي پس ،بعد از كلي پياده روي بالاخره به ابراهيم آباد رسيديم از سراشيبي تند ده عبور كرديم وبه امامزاده رسيديم جمعيت به داخل امامزاده رفتند من كه ميخواستم داخل بشم مادرم گفت چون تو سرپا شا...ي وتميز نيستي از همون بيرون صلوات بفرست .ما هم كه مثل بچه هاي الان نبوديم ،وقتي مادرم چيزي ميگفت مثل وحي منزل بود و لازم الاطاعت منم بيرون نشستم از حرصم صلواتم نفرستادم و بجاش با تيركمون كشيم افتادم به جون گنجشكاي روي درختهاي امامزاده خلاصه اين داستان تا ظهر ادامه داشت و بعد از خوندن نماز مردم دوباره حركت كردن به سمت صمغ آباد و ما هم باهاشون راهي شديم و تو راه هم كلي شيطنت كرديم . مرصع عجي كه بنوعي مادر پدر بزرگ مادريم ميشد با اون سن بالاش از جلو جمعيت حركت ميكرد منم دويدمو عصاشو قاپيدم و اونم با همون زبان صمغ آبادي ميگفت آتيشپاره الپر صغير بماند اون عصامو بده منم از ترس مادرم زود برگشتم و گفتم خسيس ننه بگير اين چوب شكستتو... بالاخره به ده رسيديم خيلي خسته بوديم اما مادرم پيله كرد كه بايد حموم بگيرين اما حموم كه مثل الان نبود حموم ده هفته اي يكروز باز بود كه كل روستا بايد ازش استفاده ميكردن براي همين من عزا گرفتم چون حمومي در كار نبود بايد با برادرام تو پيشوازي (بالكن) با آب منبع استحمام ميكرديم كه اينكار تقريبا تمام و كمال در مقابل ديدگان عموم بود واين برام يك شكنجه حسابي بود چون تو همون سن هم متلكهاي همسايه ها حاليم ميشد... اما چاره اي جز اطاعت امر مادر نبود با هر بدبختي بود گاهي پشت برادرام كه كوچكتر بودن و زياد حاليشون نبود قايم ميشدم گاهي دستمو جلوم ميگرفتم خودمونو شستيم و از خجالت  سر ظهري خوابيدم. عصر كه شد ديدم در ميزنن رفتم جلو در ديدم يك آقايي اومده ما رو براي افطاري دعوت كرده كه بعد فهميدم نوكر علي اربابه . مادرم گفت چون پدرم نيست ما نمياييم . اما من طاقت نياوردم و با مش بابايار عمو  و علي داد  پسرش رفتم  .. واي چه خونه اي بود اصلا قابل قياس با خونه هاي روستا نبود دهنم باز مونده بود همش به در و ديوار خيره بودم نفهميدم افطار چي دادن و چي خوردم ... اخ چه روزهايي بود از اون جماعتي كه ميشناختم كسان زيادي باقي نموندن از خوانندگان اين مطلب درخواست دعاي خير جهت همه رفتگان را دارم....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 15:43  توسط محسن خدایاری  | 

- صمغ آباد معدن انگوروگردو است. هفت، هشت جور اصطلاح مختلف براي انگور خوردن دارند. اول که  شروع به خوردن مي‌کنند وگرسنه‌اند، به ليش مي‌کشند يعني خوشه خوشه مي‌خورند. خوشه را درسته توي  دهانشان مي‌کنند و چوبش را درمي‌‌آورند. بعد ِازغه اِزغه  يعني  ساقه ساقه مي‌خورند. بعد گيله گيله يعني حبه حبه مي‌خورند. وقتي هم که سير شدند ِپس ِپل مي‌کنند.(قابل توجه دوستان فاضل و نكته سنج اين مطلب بر گرفته از كتاب سفرنامه طالقان مي باشد و بنظر ميرسد نويسنده بيشتر سعي داشته معني كلمات را القا كند و بقول آقاي جلالي در صمغ آبادرسم و رسوم خاصي جهت تناول انگور وجود دارد و به نوعي ميوه مقدس تبديل شده است)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 9:22  توسط محسن خدایاری  | 

اولین طرح های مربوط به احداث سد طالقان به دهه 30 بازمیگردد. كه متاسفانه به دلیل پاره از مسائل زمین ساختی و نیز مسائل نامعلوم احداث این سد به تعویق افتاد تا در سال ۱۳۶۶ ساخت این سد باردیگر موردتوجه قرارگرفت و مطالعات آن دوباره آغازشد كه گزارش نهایى این مطالعات همراه با اسناد مناقصه در سال ۱۳۷۱ به سازمان آب منطقه اى تهران تسلیم شد.

 

باتوجه به وضعیت خاص زمین شناسى محل سد و حساسیت و اهمیت پروژه از سه كارشناس بین المللى سدسازى دعوت شد تا طراحى پى و بدنه سد را موردبررسى قرارداده و نظر خود را اعلام كنند كه این بررسى در سال ۱۳۷۲ انجام و گزارش آن در اردیبهشت همان سال تحویل مسؤولین شد كه بنابر نظر این كارشناسان، لازم بود كه كلیه اسناد و مدارك فنى طراحى توسط یك مؤسسه معتبر بررسى و بازنگرى شود. درپى این پیشنهاد، بررسى طرح به انستیتو هیدروپروجكت مسكو واگذارشد. این مؤسسه نیز محل سد و طراحى را مناسب تشخیص نداد و محور دیگرى را براى ساخت سد پیشنهاد داد.

 

این سد بر روی رودخانه طالقان در منطقه دره طالقان در 120 کیلومتری شمال غربی تهران واقع شده است. سد از نوع سنگریزه ای با هسته رسی میباشد. تاریخ شروع ساختمان آن در سال 1380 و تاریخ خاتمه سال 1385 می باشد. طول تاج 1111 متر و ارتفاع از پی 109 متر است. همچنین ارتفاع از كف 103 متر است. گنجایش كل مخزن 420 میلیون متر مكعب و گنجایش مفید مخزن 329 میلیون متر مكعب است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 9:4  توسط محسن خدایاری  | 

 

چشمه ها وغارهای طالقان:

 

غار بزجكوه‌های بلند رشته كوه البرز مملو از چشمه‌های آب گرم است و طبیعتأ منطقه طالقان هم كه در كنار این رشته كوه‌ها واقع شده، از این قاعده مستثنی نیست. مشهورترین این چشمه‌ها عبارتند از: چشمه آب گرم در شمال روستای گراب در بالاطالقان، چشمه آب گرم «گنداب» در شمال روستای دهدر در بالاطالقان و چشمه آب گرم در شمال روستای هرنج. همچنین در این منطقه غارها و دخمه‌های طبیعی فراوانی وجود دارد كه برخی از آنها را معرفی می‌كنیم.

 

غار بزج: این غار در روستای بزج طالقان واقع شده و در گذشته، از آن به عنوان پناهگاه استفاده می‌شده است. آثاری از كارهای دستی و محل دروازه و دیده‌بانی و همچنین نشیمن‌گاه در آن مشاهده می‌شود. طول این غار 25متر است.

 

غار كله‌سنگ: در كوهی به همین نام در نزدیكی قریه سوهان و قریه آرتون واقع شده. دهانه غار بسیار تنگ است. پس از پیشروی در غار، دهانه چاهی به عمق 4 متر نمودار می‌شود كه بایستی به كمك طناب از آن پایین رفت و در آنجا محوطه بزرگی دیده می‌شود كه تعداد زیادی اسكلت انسان روی هم انباشته شده است. درون این غار، منابع آب‌های زیرزمینی دیده می‌شود و از سنگ‌چینی‌های دستی درون غار استنباط می‌شود كه سابقا عده زیادی درون این غار می‌زیسته‌اند.

 

غار مرغ‌بند: در شمال روستای «ناریان» قرار دارد و كمتر بدان توجه شده است.

 

دخمه باستانی خلی‌زر: در مزرعه‌ای به همین نام در روستای «وركش» واقع شده و دارای اتاق‌ها و محل نشیمن است.

 

دخمه باستانی بادامستان: در جوار امامزاده یوسف، روبه‌روی روستای «وشته» قرار گرفته و حدود ده اتاق دارد.

 

آبشارهای طالقان:

 

میزان بارندگی نسبتا زیاد این منطقه كوهستانی و چشمه‌ساران فراوان و رودخانه‌های فصلی و دائمی آن، منشاء وجود و پیدایش آبشارهای زیادی است و این از دیگر جلوه‌ها و زیبایی‌های طبیعی طالقان به شمار می‌رود.

 

آبشارهای متعدد فصلی و دائمی در انحناء و سینه كوه‌ها و دامنه ارتفاعات، چشم‌ها را می‌نوازد. مشهورترین این آبشارها عبارتند از: آبشار «شلبن» در جنوب روستای بزج، آبشار «ترنو» در جزینان دربند و آبشار «آسكان» در روستایی به همین نام، آبشار «سفیدآب» در جوار مزرعه و كوهی به همین نام كه در غرب قله شاه‌البرز واقع است.

 

این آبشارها در فصل زمستان، جلوه خاصی از زیبایی به خود می‌گیرند و به ‌حدی قندیل‌های یخ تشكیل می‌دهند كه اعجاب بیننده را برمی‌انگیزند.

 

قلل منطقه طالقان:

 

قله شاه البرزراه رفتن بر البرز بارزترین ویژگی طبیعت طالقان، وجود ارتفاعات و قلل متعدد و زیباست. رشته‌كوه فرعی طالقان، بخشی از رشته‌كوه اصلی البرز است كه طول آن حدود 90كیلومتر و عرض آن از 5 تا 25كیلومتر است.

 

معروف‌ترین قله رشته طالقان، شاه‌البرز (البرز بزرگ) با بلندای 4200متر از سطح دریاست كه در شمال آن، هشت یخچال كوچك، دیدنی و زیبا وجود دارد كه جمع مساحت آنها حدود 260000 مترمربع است. پوشش گیاهی غنی و چشمه‌ساران زلال و آبشاران متعدد آن، زیبایی كم‌نظیری به این قله داده است؛ قله‌ای كه در عین حال سفره پرباری برای دامداران منطقه و مامنی گشاده‌دست برای حیات وحش منطقه است. چهره زیبا و نعمات فراوان شاه‌البرز، این قله را در دیده دلبستگان آن، به هیات زیباترین چكاد جهان‌شان جلوه‌گر ساخته است. شاه‌البرز 5 قله فرعی دارد كه بین گردنه مالخانی و تنوركان واقع شده است.شاه البرز، نمونه‌ای است از ده‌ها قله دیگر طالقان كه از جمله مهم‌ترین آنها عبارتند از:

 

قله «صاد» با ارتفاع حدود 4000 متر از سطح دریا در شرق دره جزینان، قلل «كلوان1» و «كلوان2»، «میش‌چال2،1و3» با ارتفاع 4150 تا 4200 متر، قلل «لشكرك كوچك» و «لشكرك بزرگ»، «زرین كوه» یا «ماسه‌چال»، «كاهار بزرگ و كوچك».

 

دكتر هانس بوبك - استاد دانشگاه و زمین‌شناس اتریشی - در سال 1934، نقشه صحیحی از علم‌كوه را با مقیاس یك/صدهزارم و با استفاده از برخی عكس‌های هوایی تهیه كرده است كه این نخستین گام بسیار مهم و ارزنده در راه شناسایی منطقه طالقان و تخت‌سلیمان به حساب می‌آید. وی از طریق دره «پراچان» كه مسیر جنوبی دستیابی به قلل رشته تخت سلیمان است، با استفاده از راهنمایان محلی از گردنه هزارچم عبور و كلیه قلل مشخص سمت شرقی و غربی گردنه را نامگذاری كرده كه با استفاده از گویش محلی روستای پراچان انجام پذیرفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 9:3  توسط محسن خدایاری  | 

خاطرات كودكي قسمت دوم

بالاخره با خواهش و التماس از مادرم اجازه گرفتم كه فردا صبح با پسر شيخ علي عمو دنبال گوسفندهاشون برم . مادرم به شرط اينكه برادرم را هم ببريم موافقت كرد .از خوشحالي شب تا صبح همش در خواب وبيداري بودم .صبح خروس خون بيدار شدم رفتيم جلو خونه شيخ علي عمو اونا تعجب كرده بودند كله سحر اومديم اونجابعد از نيم ساعت محسن و مسلم وسايلي كه لازم بود برداشتند و با گله گوسفندا وسه تا سگ راهي دشت شديم.از ده كه خارج ميشديم كم كم اهالي داشتند بيدار ميشدند.انوقتا ده مثل الان نبود آب و برق نبود اما كلي صفا بود و ده زنده بودهنوز اين زرق و برقها نبود اما دل شاد زياد بود.از رودخونه رد شديم و گله را به سمت باغستان حركت ميداديم داشتم كلي حال ميكردم تو خيالم خودمو يه كابوي ميديم كه تو مزرعه چاپارل داره گاوچراني ميكنه (اونوقتا تب فيلم هاي وسترن بالا بود) گاهي دنبال اين گوسفند گاهي دنبال اون يكي گاهي با سگا كه اسمشون كالاش – زنبور – پلنگ بود كه تازه ترسم ازشون ريخته بود بازي ميكردم . كم كم به باغستان رسيديم و بساط صبحانه را رديف كرديم و يه آتيش مشتي روشن كرديم وتو كتري سياه كپره بسته چاي خورديم كه مزه اون از صدتا كافه گلاسه و نسكافه تو بالا شهر تهران برام دلپذيرتر بود محسن و مسلم پسرهاي شيخ علي عمو ديدن كه ما بچه شهر هستيم به قول امروزيها مارا اسگول كرده بودند از مار ها و عقربها داستانهايي تعريف ميكردند كه ما ديگه جرات نداشتيم تنهايي بريم جيش كنيم .خلاصه تا ظهر برامون تعريف ميكردند و ما هم براشون فيلم هاي تلويزيونو تعريف ميكرديم از كارهاي عجيب و غريب تارزان و مرد شش ميليون دلاري و سوپرمن و بتمن ميگفتيم و در عالم بچگي داشتيم صفا ميكرديم محسن كه تقريبا همسن من بود عليرغم اينكه هنوز فصل انگور نبود رفت تو يه باغي و كلي انگور رسيده با خودش آورد و ميگفت آمار تمام باغها رو داره ميدونه كدوم درخت انگوراش رسيده و ما هم از اين همه دانش و كمالات اون شاخ در آورده بوديم... موقع ناهار رفتيم زير درختهاي گردوي بالاي باغهاي باغستان و اون درختهاي غول پيكر اونجارو هول انگيز كرده بود ناهارو كه شامل گوشت كوبيده و نون و پنير گوسفندي بود با ولع خورديم وبعد ما خوابيديم از بسكه خسته بودم روي زمين زير درخت گردو به خواب عميقي رفتم شايد دو سه ساعت خوابيدم كه يهو ديدم محسن صدام ميكنه ميگه پاشو بايد گوسفندارو ببريم آب بخورن منم از خواب بيدار شدم تازه يادم اومد كجام. پاشدم و راه افتاديم گوسفندا خيلي تشنه بودند با سرعت حركت مي كردند خودشون مسيرو بلد بودند بعد از نيم ساعت به خروس چشمه رسيديم عجب آبي بود هم خنك هم گوارا شرط بندي ميكرديم كي بيشتر ميتونه پاشو تو آب نگهداره خلاصه بعد از كلي آب بازي دوباره گوسفندارو بر گردونديم به سمت صمغ آباد.نزديكاي غروب به ده رسيديمو مثل يك قهرمان يا يك مكتشف كه چيزهاي جديد كشف كرده خودمو ميديم . عجب روزايي بود و چه زود گذشت حالا خيلي دلم ميخواد اون روزارو دوباره تجربه كنم اما نمي دونم شدنيست يا نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 10:22  توسط محسن خدایاری  | 

با عرض سلام خدمت سروران گرامي

به اقتضاي شغلم مدتي از تهران دور بودم و به وبلاگ سر نزده بودم امروز كه اومدم باعث مسرتم شد كه آقاي دكتر شعباني از انگلستان مرا مورد لطف قرار داده بودند بدين وسيله خواستم از ايشان و كليه عزيزان كه جوياي غيبتم بودند تشكر نمايم. سر بلنديتان آرزوي روز و شبم است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 13:31  توسط محسن خدایاری  | 

با سلام خدمت همه دوستان و همشهريان عزيزم كه مرا مورد لطف خود قرار دادن

بعد از مدتها امروز ميخوام مطلبي بنويسم در جواب كامنتي كه با عنوان يك همشهري براي مطلبم گذاشته بود و نمي دانم چرا از خود نشاني ويا حتي ايميلي به جا نگذاشته بود كه بصورت شخصي پاسخ ايشان را بدهم اما هر چه بود نمي خواهم جواب بد گويي و بي ادبي را به شيوه ايشان بدهم. فقط ميخواهم اولا از زحمتي كه بابت خواندن اين وبلاگ متحمل شده اند تشكر كنم ودر ثاني ما عادت كرده ايم كه همه چيز را فقط از ديد خودمان بنگريم و از ديد گاه فرد مقابل خبري نداريم و جالب اينجاست فردي كه از رفتار من شكايت دارد با بد اخلاقي  و تند خويي انتقاد مينمايد به قول معروف  رطب خورده منع رطب كي كند. به هر حال خوشحال خواهم شد با ايشان ارتباط داشته باشم . پاينده باشيد و سلامت

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:37  توسط محسن خدایاری  | 


تصويب طرح احداث جاده كلاردشت به طالقان، واكنش‌هاي متعددي را برانگيخته است.

كارشناسان محيط‌زيست بارها هشدار داده‌اند اجراي طرح‌هاي عمراني بدون درنظرگرفتن ملاحظات زيست‌محيطي عواقب ناگواري را رقم خواهد زد كه گاه خسارات آن جبران‌ناپذير است اما از آنجا كه اين تبعات به مرور زمان بروز مي‌كند براي تصميم‌گيران نامحسوس است؛ از اين‌روست كه ملاحظات زيست‌‌محيطي در طرح‌هاي عمراني هنوز جايي ندارد. آنچه در پي مي‌آيد نقدي است بر احداث جاده كلاردشت- طالقان  و خسارات ناشي از آن.

خبرها حاكي از آن است كه استانداري مازندران در تير ماه گذشته، جلسه‌اي با فرماندار چالوس، بخشدار و شهردار و شوراي شهر كلاردشت و جمعي از ديگر مسئولان منطقه داشته است و در اين جلسه، ‌ تصويب كرده‌اند كه جاده‌اي از كلاردشت به طالقان كشيده شود. نخستين توجيهي كه ‌ براي ساخت اين راه آورده‌اند، «خارج كردن كلاردشت از بن‌بست » است! سخني كه از پايه، نادرست است؛ نخست اينكه جاده‌اي پهن كه  به رغم عريض بودنش در دست تعريض ‌ بيشتر است، منطقه را به جاده چالوس وصل مي‌كند و اساسا بي‌معنا است كه بگوييم با وجود چنين جاده‌اي، كلاردشت در بن بست است.

دوم اينكه همين جاده، از سوي ديگر به عباس آباد تنكابن مي‌رود و هيچ مشكل رفت‌وآمدي براي ظرفيت مسافري قابل پذيرش كلاردشت وجود ندارد. در واقع، كلاردشت، هم‌اكنون از مديريت انبوه مسافران خود ناتوان است و مديران شهري و روستايي منطقه نتوانسته‌اند حداقل استانداردهاي لازم را در بخش‌هاي پايه مانند تامين آب، دفع فاضلاب و دفع زباله فراهم سازند. با اين حساب معلوم است كه اگر منطقه به قول‌مدافعان اين جاده از بن بست خارج و بار اضافه‌اي به آن تحميل شود، چه مشكلات زيست‌محيطي عظيم‌تري بر كلاردشت نازل خواهد شد.

ت

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:30  توسط محسن خدایاری  | 

امامزاده خرجام در بالاي تپه ورودي به صمغ آباد. قدمگاه واقع در صمغ آباد . امامزاده واقع در ابراهيم آباد
منزل آيت الله طالقاني ، مبارز سياسي معاصر در كلبرد و يادمان درويش عبدالمجيد طالقاني در مهران ، از آثار ديدني تاريخي فرهنگي طالقان به شمار مي آيند .از ديگر آثار و بناهاي تاريخي طالقان - برجاي مانده از آسيب هاي طبيعي- ميتوان به برخي قلعه ها ، امام زاده ها ، مقابر حمام ها و آسياب هاي آبي اشاره نمود : ارژنگ قلعه در ميناوند ، قلعه منصور و قلعه كيقباد در شمال هرنج ، قلعه دختر در گنه ده ، قلعه پراچان و قلعه فاتيس ، امام زاده هارون در جوستان ، شاه محمد حنيفه در كركبود ، امام زاده زكريا در ميراش ، امازاده ابراهيم در تكيه ناوه و نيز امام زاده هاي روستاهاي سيدآباد ، اورازان ، كش ، كشه رود ، كلاه رود ، اسفاران ، خجيره ، بقعه مير در وشته و مقابر پيران در ميزان ، مهران ، گنه ده و آوانگ ، بقاياي آسيابهاي آبي در برخي از روستاها و نيز آثار نهر بزرگ انتقال آب از طالقان به قزوين در امتداد قله هاي رشته كوههاي جنوبي طالقان بسيار ديدني هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:51  توسط محسن خدایاری  | 



آر تو ن - آئین‌کلایه
- آرموت - آسکان - ابصار (اوصار) - امیرنان - اسفاران - اوانک - اوچان -  اورازان - انگه - آردکان - اهوارک - باریکان - بزه ـ بزج - پرکه - پردسر - پراچان - تاریان - تکیه‌آرموت - تکیه‌جوستان - تکیه‌ناده - جزینان (گزینان) - جزن (گزن) - جوستان - حسنجون - حصیران - خودکاوند - خسبان - خیکان - خچیره - خوران - خورانک - دیزان - ده در - دراپی - دنبلید - روشنابدر - زیدشت - سگراتچال - سفچخانی - سوهان - سمق‌آباد - سنگ‌بن - سید‌آباد - سفید‌گوران - سگران - شهراسر - شریف‌کلایه - شهرک - صالح‌آباد - عالی‌سر - عالیده - فشندک - کرود - کوِئینِ - کرکبود - کش - کشرود - کجیران - کلانک - کلارود - کماکان - کولج - گوران - گته‌ده - گلینک - گراب - میراش - مرجان - مهران - لهران - میر - موچان - میناوند - ناریان - نسا‌سفلی - نسا‌علیا - نوده - نویزک - نویز - وشته - ورکش - هرنج - هشان -

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:45  توسط محسن خدایاری  | 

عزیز و نگار در مکتب خانه دهستان خود زمانی را به آموختن می پرداختند و آشنایی آنها در چنین مکانی به عشق و دلدادگی انجامید . اما عزیز که تهیدست و زحمتکش بود ناگزیر برای یافتن کار مانند همه جوانان و مردان طالقان راهی گیلان شود و به اشکور رحیم آباد بیاید . در این سالهاست که مردی ثروتمند که از خویشاوندان نگار بود و در الموت می زیست از نگار خواستگاری می کند اما نگار این ازدواج را به شرایطی موکول می نماید که اولاً همسرش باید مردی ادیب و شعر شناس باشد و دیگر اینکه باید در مسابقات کشتی گیله مردی شرکت کرده و پشت حریفان را به خاک بمالد


  نگار در این پیشنهاد به وصیت پدرش که گفته بود همسر مردی باش که تن و اندیشه اش نیرومند و سالم باشد ، عمل کرد . بعلاوه نگار نیز عاشق عزیز شده بود و می دانست که این ویژگی ها در او وجود دارد  . از این پس حوادث داستان به دربدریها و ناکامی ها و سختی فراوان یاد می گردد .  عزیز و نگار می کوشند که در برابر همه آنها ایستادگی کنند . داستان پیش می رود تا جائی که مادر عزیز که در داستان نماینده فرهنگ حاکم بر جامعه است ، وارد داستان می شود . او که به شکست تدریجی خود واقف است نمی خواهد نگار را فاتح ببیند و عزیز نیز در این کشمکش حیران است . به هرحال مادرعزیزبرای آن که بتواند نگار را که نماینده فرهنگ وتفکردیگریست از صحنه بدر کند به عزیز که پرورده خود اوست واینک سرگردان باقی مانده است می گوید: پسرم یکی از مادونفر باید از خانه بیرون برویم یانگار یامن ... این رابدان که اجازه نمی دهم دختر بهاء الدین   (نگار) تورا از من نگیرد .
عزیز و نگار تصمیم می گیرند با پیر خردمند دهستان مشورت نموده وچاره اندیشی کنند . به خانه پیرمرد آمدند ، که دارای یک اطاق و درهای مختلف بود . پیرمرد تنها و ساکت نشسته بود . عزیز ماجرای خود را با او در میان گذاشت . پیرمرد ضمن گوش دادن به حرف هایش بر روی پرده بلندی تصویری را زنده می کرد . وقتی سخن عزیز به پایان رسید ، پیرمرد از عزیز خواست که به تصویر روی پرده دقت کند ، متوجه شد که آنچه بر پرده نقش بسته تصویر خود اوست . عزیز به کنار تصویر رسید و آنرا سایه روشنی از دو انسان دیگر دید . یکی مادرش و دیگری نگار بود . به عقب رفت ، تصویر خود را واضح تر دید و سپس نزدیک شد و این بار سایه مادر را تاریک تر و چهره نگار را روشن تر دید . به پیرمرد گفت تصویر از آن توست . آنرا برگیر . عزیز تصویر را  گرفت و پاره نمود . سایه روشن تصویر مادر را دور ریخت . پیرمرد گفت از این لحظه برای تو خواستن و دوست داشتن ، یکی خواهد بود . امروز با کنار گذاشتن مدر خود انتخاب خود را کامل نمودی . بروید به پاکی آب و به روشنی نور و در حرکت رود ها به دریا بپیوندید . آنها از خانه پیرمرد بیرون آمدند و در چشم انداز خود سبزه زار هموار و زیبایی را مشاهده کردند . عزیز احساس کرد که همه چیز برایش معنای تازه پیدا کرد . زیبایی و حقیقت را در همه آنها می دید و سرانجام در سپیده دم روز بعد به کنار رودخانه ای رسیدند که پلورود ( بزرگترین رودخانه منطقه دیلمان ، طالقان و اشکور )  نام داشت و ناپدید شدند .
 امروز آن رودخانه که تا آن زمان آرام و خاموش بود ، با هیاهوی امواج خویش سرود زندگی جاویدان آن دو دلداده را می خواند . در روایتی دیگر پیکر آن دو دلداده در کناره چشمه ارمرود به صورت سنگی در آمد که زیارت گاه مردم آن سامان است . ( تشابه با داستان عروس و داماد ) بطور قطع و یقین نمی توان گفت که داستان مربوط به چه دوره ای است . اما رگه هایی از اندیشه های اسماعیلیان دیده می شود .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:25  توسط محسن خدایاری  | 

عزیز و نگار ،‌داستان دو دلداده آردکانی است که قدمت آن به چند قرن می‌رسد. به احتمال قریب به یقین، باید داستان عشق عزیز و نگار را آخرین حلقه گمشده دلدادگی عاشقان دانست که بارها در تاریخ ادبیات فارسی شاهد برخی از آنها بوده‌ایم.

عزیز و نگار نیز چون باقی عاشقان، پس از طی مرحله عشق زمینی ـ چناچه عارفان بر آن قائلند - به عشق آسمانی دست می‌یابند و جالب اینکه جز در عزیز و نگار چاپ شرکت نسبی کانون کتاب که در آن عاشق و معشوق به خیر و خوشی به هم می‌رسند و داستان به پایان می‌رسید، ‌در باقی روایت‌ها شاهد غرق شدن آن‌ها در شاهرود یا غیب شدنشان هستیم. در روایت کمالی دزفولی هر دو سنگ می‌شوند.

این عشقنامه در گویش تاتی نمود پیدا کرده‌است و مردم روستاهای منطقه طالقان، رودبار، الموت، ‌تنکابن، ‌اشکور و غیره که با نسخه‌های دست نویس و روایت‌های سینه به سینه این عشقنامه آشنا بودند،‌ به مرور به نسخه چاپی داستان عزیز و نگار دست یافتند. هر روستا کتابخوانی داشت که با خرید این کتاب مجلس آرای شب‌نشینی‌ها و جمع‌های خانوادگی شود. در عین حال، عزیزخوان‌ها و نگار‌خوان‌ها نیز بر رونق روزافزون این داستان افزودند.

اکنون و پس از گذشت سال‌ها به رغم چاپ و انتشار داستان‌های گوناگون معاصر، همچنان داستان عزیز و نگار ارزش خود را حفظ کرده‌است و پیرمردان و پیرزنان روستایی در زمان های مختلف و به مناسبت‌های گوناگون، به زمزمه اشعار این داستان می‌پردازند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:13  توسط محسن خدایاری  | 


امروز هوايي شدم گفتم يه سري به ده بزنم شايد حالم بهتر بشه از كرج سوار ماشينم شدم راه افتادم گفتم ميرم آبيك كمي خرت وپرت ميخرم ميرم صمغ آباد .همين كارو كردم  به سه راه زياران كه رسيدم ديدم پير زني كنار جاده دست بلند كرد ناخوداگاه ايستادم گفتم حاج خانم من تا صمغ آباد ميرم گفت خوبه منم تا همون جا ميرم . همين كه سوار شد وچاق سلامتي كرد با همون لهجه صمغ آبادي ازم پرسيد پسر كي هستي گفتم من پسر ماه كمالم فورا شناخت و كلي از مادرم تعريف كرد و گفت خدا بيامرز از من هم كوچكتر بود زود مرد. منم گفتم قسمت همين بوده ديگه كاريش نميشه كرد.حاج خانم تازه متوجه آهنگ كه از ضبط ماشين پخش ميشد گرديد گفت صغير اين چيه گوش ميكني؟ من هم با كمي ريشخند گفتم حاج خانم آرشه فوري با حاضر جوابي گفت خودم ميدونم همون پسره سياه تو است ديگه كه همش با اون زنيكه لختيه ميخونه. من كه كم آورده بودم گفتم آره خودشه ميخواي رايو روشن كنم گفت اون بهتره منم راديو ورزشو گرفتم داشت پخش مستقيم فوتبال استقلال رو ميكرد حاج خانم گفت كاش فوتبال خارجي گزارش ميكرد فوتبال ايران بدرد نميخوره ... من كه هاج و واج مونده بودم گفتم آخه تيم ملي كه بازي نداره گفت ببم جان من گفتم فوتبال خارجي نه تيم ملي... ديگه داشتم شاخ در مياوردم گفتم طرفدار كدوم تيمي؟ گفت از ايراني ها هيچكدام ..اونا اصلا فوتبال بلد نيستن من طرفدار منچستر هستم اگه اون پسره رونالدو پولي پي نرفته بود ريال مادريد  امسال وضعمون بهتر بود. من كه محو اطلاعات بروز اين پير زن هفتاد ساله شده بودم نفهميدم كي رسيديم صمغ آباد و حاج خانم گفت ببم جان همين جا قهوه خانه اي دم من پياده ميشم . وقتي رفت تازه يادم اومد كه نام و نشونشونو نپرسيدم و افسوس خوردم. اما از طرفي خيلي خوشحال بودم كه خانمي با اين سن اينجوري بروز هستند. بعد بخودم گفتم محسن اينجا طالقانه  اينجا صمغ آباده

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:3  توسط محسن خدایاری  | 


در صمغ آباد باغات انگور به وفور ديده مي شود . كه اين باغات در محل هاي مختلفي پراكنده است .باغات هر منطقه با نامي مشخص مي باشند كه اين اسامي از جهاتي جالب ميباشد. در اينجا اسامي برخ از آنها را ذكر ميكنم.

حسن بك - بوراني پشته – لوو دره – سير دره – كامواردره – دارچه – كهريزگل – قدمگاه – باغستان – خروس چشمه – توداري بيخ – كبلا غلامي چاك – دشتدار – پرسركيداره – ميان خزه – كهريزاب – ليواسك – رونايي گل – سامادشت – زينبا – شوشداري بيخ – گچه دار – مزرا -

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 8:57  توسط محسن خدایاری  | 

آخر هفته رفته بودم صمغ آباد ديگه اون لطف و صفاي قديمو نداره اكثر باغات در حال تخريبند ويا جاي خودشونو دارند به ويلا ها ميدن نميدونم به اين بگيم آباداني يا تخريب آبادي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:47  توسط محسن خدایاری  | 

یادش به خیر اون قدیما (30سال قبل) صمغ آباد چه صفایی داشت روز شماری میکردیم سه ماه تعطیلی برسه

بریم صمغ آباد ما سه تا برادر بودیم هر کدوم با بعدی دو سال اختلاف سنی داشتیم من از همه بزرگتر بودم و از نظر شرارت به قول امروزیها محور شرارت بودم.پدرم معمولا خودش ماشین داشت و با ماشین ما رو می رسوند.

اونموقع خیلی دلم می خواست مثل دیگران با اتوبوس به ده می رفتیم و اینو یه کمبود میدونستم .

از وقتی می رسیدیم کارمون شروع میشد اول باید از چشمه جلو مسجد آب می اوردیم تا منبع کوچک روی ایونو

پر میکردیم بعد باید به مادرم (خدا بیامرزش) با اون وسواس شدیدش تو مرتب کردن خونه ابا اجدادی کاهگلی کمک میکردیم. وای اون موقع اینو چه عذابی میدونستم اما الان دلم لک زده برای همه اون روزا

مادرم خیلی منظم بود و میخواست ما هم اینجوری باشیم اما کو گوش شنوا مگه میشه از زندان تهران جدا

شده باشی و توی صمغ آباد مثل بچه ادم رفتار کنی

اول از همه یه تیر کمون کشی درست میکردیم تا قاتل جون شیشه های مردم باشه (خیلی پز شکار میدادم اما یه گنجشک هم نزده بودم) بعد با برادرام راه میافتادیم به سمت کهریز گل (چشمه پر ابی است که اکثر باغات رو سیراب میکرد) تو مسیر از خونه گل آفتاب عجی می رفتیم یه ناخنکی به شاتوتهای کال میزدیم و یه سیخونک به الاغ توی حیاط بعد از جلو خونه علی ارباب رد میشدیم و از علی چشمه آب میخوردیم وای چه آب گوارایی بود. خونه آقای باقری مثل یه قصر به نظرمون میرسید. بعد از اون میرسیدیم به دارچه که با اون درختهای کهنسالش مثل فیلمهای ترسناک بنظر میرسید و سعی میکردیم بدون توقف زود رد بشیم

از دارچه که می گذشتیم به کهریز گل میرسیدیم وای که چه اتیشی می سوزوندیم و چه توانی داشتیم

از اونجا یه راست میرفتیم قدمگاه تو راه از میوههای درختهای سرو که برامون خیلی مقدس بود میوه هاشو میکندیم و می خوردیم میگفتند این میوه ها برای سوی چشم خوبه و ما هم قبول کرده بودیم.

حالا دیگه کم کم داشت ظهر میشد اینو از قارو قور شکممون میفهمیدیم از همون جا کل مسیر سرازیری رو با صدایی که مثل بوق اتوبوس های اتو عظیمی بود (دیللی دیللییییی دیدددد) سرازیر میشدیم.

وقتی خونه میرسیدیم مادرم آبگوشت بار گذاشته بود همون آبگوشتی که اگه تو تهران بود عمرا لب میزدیم اما اینجا اونو با ولع مثل اتیوپییایها با نون تنوری که گل جمال ننه (مادر بزرگ خدا بیا مرزم) پخته بود تا ته می خوردیم.

بعد از ظهر علیرغم سخت گیری مادرم ایندفعه با خواهرام و دوستاشون که اسم بعضی شون هنوز یادمه

(مژگان دختر فروغ زن عمو - محبوب عجی دختر کوچک خانم - آذر دختر زریحال عمه و....) بازیهای دخترونه و کم خطر انجام میدادیم .

نزدیکای غروب گله های گوسفند که به ده بر میگشت به قول مادرم عروسی روزمون بود بیشتر از گوسفندها سگای شیخ علی عمو برام جاذبه داشت. یکی اسمش ببری بود یکی اسمش زنبور اون یکی کالاچ با اینکه میترسیدم اما با شیخ علی عمو میرفتم پیششون اگه یکیشون می خواست حمله کنه با زبون صمغ آبادی میگفت بخوس پدر سوخته که دیگه سگه تکون نمی خورد و دهن ما هم از این شاهکار باز میموند.

از شیخ علی عمو قول گرفتیم فردا ما رو هم با خودش ببره دنبال گوسفندها (دو تا پسر داشت هم سن وسال ما یکی محسن و دیگری مسلم که خیلی دلم می خواد از احوالشون با خبر بشم).

دمدمای غروب دسته های دخترا راه میافتادند برن علی چشمه آب بیارن و پسرا هم همون دور وبر می پلکیدن مادرم ما رو همراه خواهرام می فرستاد الان که یادم میاد دلم غش میکنه برای اون روزا بعد از کلی انتظار دبه هایآبو پر میکردیم و با زاری خواری میاوردیم خونه.

وقتی خونه میرسیدیم شامو خورده نخورده غش میکردیم مادرم کشون کشون مارو تو رختخواب میبرد.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:55  توسط محسن خدایاری  | 

یادش بخیر وقتی کوچیک بیم همهچیمان جیرمحله جو ارمحله به

یه جاده خاکی باریک داشتیم که هر روز فقط چند تا اتوبوس اونجده رد میگردی

عباس کچل - حمزه خنجری- نقی- زبی رئیسی- عبدالله شعبانی- محسن آقا -رحیم-

علی سبیل- حسین صمغ آبادی-شاپور-

گاراژی دم چرباداران جمع میگرستن و قاطران همه ردیف بین تا مسافرانه ببرن پائین طالقان تا میر

و اوچان و اسفاران

سید علی اکبر آقا -علی مردان-مش سعدان-سدسید- چه قاطرانی داشتن

مش خان بابا پلکان هامینا اتوبوسانی دیم هم بار میزه هم بار خالی میکرد واقعا چه زوری داشت

مسی خان اسم نویسی میکرد و هر روز حداقل دوتا اتوبوس مسافر سوار میکرد

مهدی هفت رنگ گاراژ اتو البرز داشت و عظیمی گاراژ اتو عظیمی

هر روز این دوتا دعوا داشتن . اتوبوسانی شیشه همیشه صمغ آباد میشکست

واقعا یادش بخیر حالا خیلیان مای میان دینیین خدا همشانه بیامرزه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:18  توسط محسن خدایاری  |